#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_464

نه مثل اینکه جانم و اینا تعطیله.گفتم:خیلی اذیت شدی توی تهران؟

-شما و رویاخانم خیلی هم زحمت کشیدید ولی آره.من یه آدم آزاد توی روستا بودم واقعا سخت بود برام توی یه اتاق کوچیک بمونم و بیرون هم نرم.

روسری رو کشیدم از سرش و سرم رو لای تارهای خرمایی رنگش بردم که بوی شامپو می داد.از اون شامپوهایی که این چند وقته می رفتم حموم بهم می داد.گفتم:رضوان این شامپو چیه می زنیم؟خیلی خوبه..موهام نرم شدن تازه بوش هم خوبه.درسته شکلش زشته ولی خیلی خوبه.

خندید.گردنش رو بوسیدم و گفتم:به چی خندیدی؟

-به شامپو.

-کجاش خنده داشت؟

-محتویاتش.

سرم رو سریع بیرون کشیدم و گفتم:از چیه؟

با خنده گفت:زرده تخم مرغ،روغن زیتون و عسل و بعضی وقتا هم آب سیب زمینی.

اون لحظه دلم می خواست موهام رو از ریشه بکنم.با انزجار گفتم:اَه!

خندید.درسته محتویاتش خیلی چندش بود ولی خیلی خوب بود.رضوان گفت:می خوام گوسفندها رو ببرم چرا.

-خسته نیستی؟

-نه اصلا.شما هم میاین؟


romangram.com | @romangram_com