#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_463

-قاشق نیاوردی؟

با خنده گفت:با قاشق کیف نمیده.

خودش یه تیکه برداشت و خورد.منم برداشتم و خوردم.عالی بود واقعا..

-دوست داشتید؟

-اوهوم.

همه اش رو خوردیم.من دستهام رو شستم و رضوان هم ظرف رو برد داخل.چندی بعد با دو لیوان چای خوشرنگ برگشت.واقعا بهترین موقع بود.نشست کنارم.بغلش کردم و پیشونیش رو بوسیدم و گفتم:

-درد نداری؟

سرش رو توی سینه ام پنهان کرد و گفت:نه.

-رضوان گل من چرا هنوز جلوی شوهرش روسری می پوشه؟

-عادت کردم.همیشه توی خونه روسری می پوشیدم.حالا چایی می خورید؟

-آره.

یه فنجون دست من داد و خودش هم یه فنجون برداشت.چایش خیلی خیلی داغ نبود.گفتم:رضوان.

-بله؟


romangram.com | @romangram_com