#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_462
-چرا بهم نگفتی رویا زدتت؟
برگشت سمتم.لبخندی زد و گفت:صبحتون بخیر.
-صبح بخیر.می گم چرا بهم نگفتی؟
-چی رو می گفتم؟حق داشتند.لطفا این بحث رو طول ندید من اذیت می شم.
-رویا چی گفته؟بهت گفته چه جوری وارد زندگیم شده؟چه جوری زنم شده؟
-نه.
-هیچ وقت در مورد رویا احساس گناه نکن.تو هیچی رو بهم نزدی!
-من زندگی عاشقانه ی شما رو بهم زدم.
پوزخندی زدم و گفتم:کدوم زندگی عاشقانه؟من به زور باهاش ازدواج کردم.تا دو هفته قبل از ازدواج با تو اصلا باهاش حرف هم نمی زدم.آره عاشقم بود.در حقم خیلی لطف کرده بود ولی اذیت هم کرده بود.دوستش داشتم و برای همین باهاش خوب شدم.من هنوز هم باهاش رابطه نداشتم.اونوقت تو دقیقا چی رو بهم زدی؟من فقط عاشق تو شدم.داستان تموم شد.هیچ وقت از این فکر ها نکن رضوان.
رفتم بیرون.شیر رو جوشوند.برام یه چیزی آورد توی حیاط و گفت:همینجا هوا خوبه بخوریم.
سری تکون دادم.کنارم نشست.باز هم بوی یاس می داد.آروم شدم.سادم رفت همین چند دقیقه پیش داغ داغ بودم.با لبخند گفت:نمی خورید؟
نگاه ظرف دستش کردم.یه عالمه نون بود با شیره...گفتم:این چیه؟
-این صبحانه ی مورد علاقه ی منه.اسمش به لری چِزِنَک روغنه.نونش از نونهایی که درست می کردم خوشمزه تره چون زیره و رازیانه داره.بعدش هم با شیره و روغن چنگش زدم.عالیه.بخورید.
romangram.com | @romangram_com