#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_461

-مادربزرگم گفت وقتی شوهرت ازت نخواست و ازت رابطه خواست هیچی نگو.ولی وقتی خواهش کرد یا ازت پرسید فکر کن.

کنار خودم درازش کردم و گفتم:و جواب رضوان من؟

-اگه شما می خواین من حرفی ندارم.

-من نه..تو چی می گی؟

-نظری ندارم.فقط..هیچی!.

-دوستم داری؟

نگاهم کرد.چشمهاش واقعا خوش رنگ بود.گفت:من شوهرم رو دوست دارم.هر کسی شوهرم می بود دوستش داشتم.البته نه دیگه هر کسی...

برام مهم نبود چی بهم گفته فقط یه کلام گفتم:ولی من عاشقتم.عاشق خودت و نجابتت!

و بعد بوسه ای روی گردنش کاشتم.

اینکه عاشقش شده بودم شکی درش نبود.من حس یه کشش خاص بهش داشتم و می خواستم.تک تک سلول هام می خواستنش و از با رضوان بودن هیچ تردیدی نداشتم.این دختر فوق العاده بود برای من!.عاشقش بودم. انقدر عاشقش بودم که برام مهم نبود یکی اون سر کشور چشم به راهه یه زنگ از طرف منه..برام مهم نبود که اون زن که از رضوان بیشتر دوستم داره باهام رابطه نداشته چون نخواستم.برام مهم نبود که اون زن اولم بوده و چشمهای سیاهش چشم به راهه!

***

صبح گفتم حتما زودتر از رضوان بیدار شم تا کمکش کنم.چشمهام رو باز کردم دیدم نیست.از این دختر نمی شه زودتر بیدار شد!.بلند شدم.تشک عوض شده بود.چشمهام رو مالیدم.دیشب عالی بود!.حس می کنم بهترین عروسی که رفتم عروسی فرشید بود.چون آخرش برام شیرین ترین شب دنیا شد!.آره،درسته رضوان زیاد رمانتیک نبود یعنی اصلا رمانتیک نبود ولی خیلی خوب بود.رفتم بیرون.موهام هنوز هم خیس بود.دیشب که رفتم حموم نشد خشکش کنم.تا رفتم بیرون چشمم خورد به سگ و مرغ.یعنی اون لحظه به حدی حالم خوب بود که از اون دوتا هم خوشم اومده بود.سلامی بهشون کردم.خواستم بگم رضوان کجاست که حس کردم صدای کسی میاد.رفتم سمت اتاقک توی حیاط که فهمیده بودم طویله است.داشت حرف می زد.با کی؟

-اونجا یه عالم دیگه بود.تلویزیونشون انقدر بزرگ بود،تازه کولر گازی هم داشتند از اونایی که حاج غلام خرید برای جهاز دخترش.توی آشپزخونه اشون یه وسیله داشتند که غذا رو توش می ذاشتی سریع داغش می کرد.. اسمش رو به سختی خوندم.می دونی که از همون راهنمایی زیاد زبانم خوب نبود.می شد ماکروفر.توی اتاقی که بودم یه کتابخونه ی شیک داشت که پرش کتاب بود.همه رو خوندم.باورت میشه؟!.حتی یه کتابی روش نوشته بود ارتودنسی در کودکان و یکی دیگه هم انواع بیماری های دندان.دوتاشون رو خوندم.فکر کن بخاطر پز دادن نه،واقعا کار دیگه ای نمی تونستم انجام بدم.درسته خیلی از جاهاش رو هم نفهمیدم ولی خوب خوندمش.البته یه شش تا کتاب انگلیسی بود که عکس دندون داشت و فکر کنم مال همین آقا بود.اونا رو دیگه نتونستم بخونم. ولی بقیه ی کتاب ها رمان بودند.همه اشون مال رویا خانم بود.چون روی همه نوشته شده بود تقدیم به رویا. مثلا یکی از طرف تارا،آناهیتا،سیما،امیررایا،سهیل...اینا دیگه..نگی فوضولی کردم دیگه کاری نمی تونستم انجام بدم. فکر می کردم اون اتاقی که بهم دادن وسایلش مال خودمه.دلم پوسید تو خونه اشون.خیلی بد بود.یه شب داشتم خفه می شدم.واقعا داشتم می مردم و مجبوری یه جیغ کشیدم.اون شب رویاخانم کمکم کرد.دو سه شبی هم واقعا دلم درد می کرد و تا صبح بیدار بودم ولی خوب نمی تونستم چیزی بگم.بزار از رویاخانم بگم برات.. نمی ذاشت به چیزی دست بزنم.خیلی پرکار بود.خوشگل هم بود،خیلی خوشگل..از من هم بلند تر بود.گاهی اوقات عینک می زد و گاهی هم نمی زد.صدای قشنگی هم داشت.یکی دوبار شنیدم می خوند توی خونه..شاد و پر انرژی بود.راستش همیشه احساس گناه دارم.من زندگی عاشقانه ی آقائه و رویاخانم رو بهم زدم.می فهمی؟ تفرقه افکنی چقدر بده؟مطمئنم نفرین رویاخانم تا آخر عمرم دنبالمه..حتما زن خوبی برای شوهرش بوده.. ولی من تقصیری نداشتم.فرخنده بانو می گفت خیر و صلاحش توی ازدواج با توئه!.لام تا کام نمی تونستم روی حرفش حرفی بزنم.می دونی یه شب که همین آقا دیر برگشت خونه رویاخانم اومد سر و وقت من.اوایل ازدواجم بود.خیلی عصبانی بود.به حدی که سفیدی چشمهاش سرخ شده بود.دهن باز کرد و من رو شست. حق هم داشت.می گفت من شوهرم رو دوست دارم.زندگی من به حد کافی روی هواست تو دیگه چرا اومدی؟! تا تونست من رو زد.آخ که چقدر جای کتک هاش درد می کرد.حق با اون بود.من زندگیشون رو بهم ریخته بودم.


romangram.com | @romangram_com