#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_460

سرش رو یه کم بالا اورد.با شیطنت گفتم:چرا رژت رو پاک نکردی؟

-صدام زدین نشد..

داشتم می مردم از خنده.گفتم:می خوای برات پاکش کنم؟

یه کم خودش رو کشید کنار و گفت:نه دستتون درد نکنه.

-نه بیا تا برات پاکش کنم.

بغلش گرفتم دوباره.گفت:خب بزارین برم براتون دستمال بیارم.

واقعا دیوونه بود.گفتم:دستمال نمی خواد.

لبم رو نزدیک لبش کردم که خندید.تا حالا ندیده بودم در این جور صحنه ای بخندن.

گفتم:به چی می خندی؟

-ببخشد من کلا خنده ام میگیره بی موقع.

-خوبه فهمیدی بی موقع است.

و بدون وقفه لبم رو روی لبش گذاشتم و بوسیدمش،کاملا عاشقانه.خلسه ی شیرینی بود.اینکه کسی رو ببوسی که همه سر نجابتش قسم می خورن و می دونی که حتی با یه پسر غریبه هم،همصحبت نشده.

خمار گفتم:می خوای؟


romangram.com | @romangram_com