#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_459

-چون خیلی برام زحمت کشیدن.همین فرشاد من رو وقتی راهنمایی بودم می برد مدرسه.اینجا مدرسه ی راهنمایی نداشت و فرشاد من رو می برد پلدختر.همه اشون در حقم لطف کردن.اولین بار هم همینا من رو بردن بیرون.امکان نداشت برن بیرون و من رو نبرن.هر وقت غذای خیلی خوبی درست می کردن یا بهم می گفتن برم یا برام می فرستادن.برای عیدم لباس می خریدن.خب پولدار هم بودن.حتی باورتون نمی شه همین بابا یکی از زمین های نزدیکی رو به نامم زده.درسته بزرگ نیست ولی نسبت به اون زمین یه هکتاری،زمین بهتری داره.پدری و مادری رو کامل در حقم تموم کردند.!

شکاک گفتم:پس چطور اون عموی مادرت می گفت اگه همه ی داروندارت رو بفروشی نمی تونی پولش رو بدی!؟خب اگه اون زمین یه هکتاری رو بفروشی کلی پول به جیب می زنی.هوم؟

رسیده بودیم به خونه.پیاده شد و گفت:اون زمین وقفه!

-وقف کجا؟

-بهزیستی پلدختر.پول کرایه هم همونجا واریز میشه.من فقط همین حیوون ها و این خونه رو داشتم که سر جمع شصت میلیون هم نمی شد.اگه پولتون رو احتیاج دارین می تونم بفروشمشون.نمی خواستم هیچ وقت زمینی که بابام بهم داده بود رو بفروشم ولی اگه می خواین می فروشمشون.

پیاده شد و رفت.اُه چه خشن!.حتما ناراحت شده.منم پیاده شدم.چند دور توی حیاط زدم.چرا نه؟

رفتم داخل.لباس هام رو عوض کردم و گفتم:رضوان یه لیوان آب میاری؟

از اتاقش بیرون اومد.خوشم از اینش می اومد اصلا هر کاری بهش می دادی انجام می داد.با یه لیوان آب یخ اومد.چند تا یخ توش قل می خورد.لیوان رو به سمتم گرفت.هم آرایشش رو پاک کرده بود هم لباسهاش رو عوض کرده بود.فقط رژش مونده بود.لیوان رو گرفتم و گفتم:بشین.

آب رو سر کشیدم.خنک شدم.رفت یه گوشه دوزانو نشست که گفتم:اونجا نه...

به سمت خودم اشاره کردم.سرش رو پائین انداخت.این بشر چرا پررو و لجباز نبود؟نزدیک بهم نشست. سرش توی یقه اش بود.نرم بغلش گرفتم.گونه اش رو بوسیدم و گفتم:رضوان خانم قهرن؟

-نخیر من قهر نمی کنم.

خندیدم و گفتم:باشه باشه...تو من رو نزن بسه.

سرش رو تکون داد و نیمچه لبخندش رو دیدم.گفتم:سرت بیشتر از اون فرو نمی ره ها...


romangram.com | @romangram_com