#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_458
شانازارخانم چقدر چاق بود...(هی!)
رضوان من رو برد سمت یه خانم و آقا و گفت:این آقا هم داداش گل من فریدون و همسرشون زینب خانم.
با اونا هم سلام کردم و تبریک گفتم.اینجا با هم دست نمی دادند.وای دوباره سایز زینب خانم هم یادم اومد. نگاهش که کردم سایز کمر و رونش جلوی چشمم رژه رفت.جالبه هیچ کدومشون رو هم یادم نمی رفت.رضوان هم توی دفتر با مشخصات نوشته بود.مثلا زینب زن فریدون.
خلاصه با همه ی کسایی که اونجا بودن سلام و علیک کردم و سایز خانم هاشون و بچه هاشون جلوی چشمم رژه رفت و تا تونستم خودم رو لعنت کردم که چرا دفتر رو باز کردم!؟
رضوان چادرش رو سرش کرد.در گوش عروس چندتا چیز گفت و با خداحافظی رفتیم.عجب خانواده ی خوبی! چقدر باهام مهربون بودند.سوار ماشین که شدیم گفتم:خوش گذشت؟
-عالی بود.حتی از عروسی فریدون و فرشاد هم بهتر!.به شما چطور؟احساس غریبی نکردید؟
-نه اتفاقا برعکس حس می کردم سالهاست می شناسمشون.خیلی بهم احترام گذاشتند.واقعا دوستشون دارم.
لبخندی زد که گفتم:راستی اون خانم هایی که اونجا بودن به بقیه محرم بودن؟
-نبودن.
-خب چرا رقصیدن؟مگه نمی گفتی نباید رقصید جلوی نامحرم؟
-وقتی سه ماهم بود پام به این خونه باز شد.مادرم شیرم می داد و مراقبم بود.چهارسالم که شد فرخنده بانو من رو برد پیش خودش.می دونی این خانواده خیلی هم خانواده ی خوب و معتمدی هستن ولی از لحاظ اعتقادی یه
کم فرهنگ بازی دارن.من کاری به فرهنگشون ندارم.من خیلی دوستشون دارم.هم بابا و هم مامان رو.
-چطوری می تونی بابا و مامان صداشون کنی؟
romangram.com | @romangram_com