#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_457
-خب فعلا بیاین ناراحت میشن.بعدا میگم.
مچش رو گرفتم و گفتم:من نمیام تا نگی.
-وقتی مامانم مرد من سه ماهم بود.مادر همین پسری که عروسیشه،فرشید،به من شیر داد.اینجوری از لحاظ شرعی فرشید و داداش هاش به من محرم میشن.یعنی مثل برادرهای واقعی ام هستن.حالا بفرمائید.
لبخندی زدم به اینکه این همون رضوان محجوب بود.بلند شدم.یه کل کشیدن.خدایی میون این همه آدم که تا این حد بهم محبت داشتن احساس بهتری داشتم.رضوان پارچه ی رنگی رو دستش گرفت و من هم وسط رضوان و داماد که همون فرشید بود قرار گرفتم.گفتم:من بلد نیستم.
همه خندیدن که فرشاد گفت:یاد می گیری...میشه عروسی داداش زنت نرقصی؟
یکی از خانم های اونجا صدا رو زیاد کرد.یعنی همه این خانم ها به همه ی این آقاها محرم بودن؟!.باید از رضوان بپرسم.صدای شاد و پرانرژی موزیک پخش شد.اصلا موزیک اختیار رو از آدم می گرفت.
رضوان گفت:ببینید...یه پاتون رو بزارید جلوتر..آها..حالا بلندش کنید بزارید سرجاش.خب حالا اون یکی پاتون رو بزاید سمت چپ پای دیگه اتون.تموم شد.!
زن داداش رضوان گفت:رضوان برای ما نمی گی که برای شوهرت داری می گی!
منظورش به این بود که چرا با جمع من رو صدا می کنه؟!.اینا چه می دونن که این دختر تا حالا اسمم رو صدا نزده.به راحتی گفت و منم به راحتی شنیدم ولی موقع عمل نتونستم.رضوان همون پارچه ی خوشرنگ رو توی دستش می چرخوند و همون کاری که گفت رو تکرار می کرد ولی من نمی فهمیدم چرا مال من انقدر زشت میشه؟!.چند نفری از خنده پوکیده بودن.از رقص رضوان دلم ذوب می شد.عالی می رقصید!یه کم از من فاصله گرفت و پارچه رو بین خودم و خودش چرخوند.عجب حرکتی!.دوباره کل کشیدن.
دستمال بِ دستم...
بقیه اش رو نفهمیدم.چقدر سخته.اونو ول کن رقص رو بچسب!.پاهام دور هم می پیچید.یه کم به خودم اومدم.
مگه میشه منی که توی بریتانیا کلی می رقصیدم نتونم اینو یاد بگیرم؟به خودم که اومدم بهتر شدم ولی به پای بقیه نمی رسیدم.فرشید پارچه رو از رضوان گرفت و رضوان بین من و فرشید قرار گرفت.اُه فرشید هم خوب می رقصید.داداشش فرشاد با دو تا پارچه اومد جلوش و می رقصید.چه رقص سختی!.عروس هم اومد که همه بلند کل کشیدن.حتی رضوان.عروس و فرشید اول بودن و رضوان و بعدش فرشاد و بعد هم من و کنارم داداششون سهند.سهند جوون بود.دوباره کل کشیدن.عروس با اون لباس های سنگینش نمی تونست حرکت کنه.شنلش سرش بود.اصلا قیافه اش مشخص نبود ولی برعکس اون بقیه هم قیافه اشون مشخص بود هم بدنشون.دیگه هم کم آوردن و کنار کشیدن ولی من دیوونه تازه خوشم اومده بود.رضوان من رو برد سمت دو تا خانم و گفت:ایشون مادر من و فرشید سلطان خانم و ایشون هم شانازارخانم خواهرشون.
براشون سری تکون دادم ولی مادر فرشید و رضوان بغلم کرد و مادرانه پیشونی ام رو بوسید.یهو یاد یه چیزی افتادم.سایز مادرشون و شانازار!!!...واای ارمیا خجالت بکش!.
romangram.com | @romangram_com