#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_456

نشستم یه گوشه.آهنگ گذاشتن با ضبط.چند تا از خانم ها و آقاها دست هم رو گرفتن و رقص محلی اشون رو سر گرفتن.با دیدن رضوان که نفر اول بود اخم کردم.ناخودآگاه بدم اومد میون اون همه مرد برقصه.فقط واسه ی من حجاب داشت و مردم بیرون؟واسه اینا خودشو عرضه می کنه؟

توی اون لحظه حس کردم فرقی با بقیه ی دخترا نداره و دیگه دوستش ندارم.آخه چه وضعی بود؟

مرده رو به من گفت:ارمیاخان شما نمیاین؟

سعی کردم لبخند بزنم.گفتم:بلد نیستم.

-بیاین یاد می گیرین.

اصرار کردن که گفتم نمی تونم.رضوان اومد سمتم و گفت:اتفاقی افتاده؟چرا اخم کردین؟

-چرا می رقصی؟

متعجب گفت:عروسیه.

-دلیل نمیشه وسط اون همه مرد برقصی.

مثل همیشه با آرامش گفت:این آقایون داداشام هستن و بهم محرمن.

مسئله ی محرم و نامحرم رو برام گفته بود.گفتم:تو که گفتی داداش ندارم.

-داداش های ضارعی ام هستن.

-یعنی چی؟


romangram.com | @romangram_com