#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_455
-والا نمی دونستم چقدر بدم.
خندید.عروسی رو به اتمام بود به نظرم.چون خیلی از مردها بلند شدن و رفتن.گفتم:ما هم بریم؟
-من و رحمت علی می ریم ولی فکر کنم تو بری پیش رضوان بهتر باشه.چون اون حتما بیشتر می مونه.
سری تکون دادم و بلند شدم.رحمت علی و هاشم رفتن.رفتم سمت زنونه.توی حیاط موندم.یه دختر با شالی که زیاد موهاش رو نپوشونده بود رو دیدم.سریع گفتم:ببخشید خانم..
برگشت سمتم و گفت:بله؟
گفتم:ببخشید میشه به رضوان بگید بیاد بیرون؟
یه ابروش رو بالا انداخت و گفت:شما؟
-شوهرشم.
یه اخمی کرد و رفت داخل.وا چته؟!.چندی بعد رضوان اومد.با دیدنش انگار توی چشمهام پروژکتور روشن کردن.چقدر خوشگل شده بود!.لباس توی تنش عالی بود.البته هنوز چادر سرش بود ولی چشمهاش که آرایش شده بود،وای معرکه بود!.یه سایه مشکی و سفید بود که چشمهاش رو درشت کرده بود.
-آقا..آقا..
از وضع ضایعم بیرون اومدم و گفتم:نمیای بریم؟
-بیاین تو فعلا.
همراهش رفتم داخل.سلامی کردم.چند تا مرد و زن اونجا بودن.خانمها لباس های مجلسی تنشون بود.همچین پوشیده هم نبودن.به نظرم رضوان از همه پوشیده تر بود.رضوان چادر رو از سرش کشید و من دیوونه شدم. موهاش رو باز گذاشته بود و یه تل زده بود.لباس چقدر بهش می اومد.به من گفت:بفرمایید.
romangram.com | @romangram_com