#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_454

-نه!

-نمی خورن؟

رحمت علی گفت:تک ها رو می شورن و دوباره غذا می کشن و برای خانم ها می برن.که نمیشه هزارتا تک بیارن.

اُه چه سخت.!

رحمت علی:غذا خوشمزه بود؟

روی سکو نشستیم و گفتم:عالی بود.

هاشم گفت:ای کلک...می خوای دست پخت زنت رو به رخ بکشی؟

رحمت علی خندید.عاشق این دو نفر شده بودم که بخاطر من فارسی حرف می زدن.گفتم:دست پخت زن شما بود؟

سری تکون داد.عجب زن خفنی!.یه لحظه یه چیزی یادم اومد.شماره ی هفده ی دفتر رضوان اندازه های زن رحمت علی بود.با یادآوری اندازه ها سرم رو پائین انداختم.وای که اگه رحمت علی می فهمید حتما من رو می کشت!.صدای ارگ اومد.چندتا از مرد ها رفتن وسط و با همون آهنگ تند لری شروع به رقصیدن کردن. مدل رقصشون سخت بود به نظرم.رحمت علی و هاشم هم با عذرخواهی از من رفتن.خواننده ی محلی شاباش می گفت.یه شیپور همراهشون بود و یه تنبک و ارگ هم که می زد.عروسی هاشون چقدر شاد بود.هیچ زنی نیومد توی حیاط.چند نفری اومدن و با من سلام علیک کردن و رفتن.گوشه ی چپ حیاط پسر شیطون هاشم و چند نفر دیگه یه قوطی رو گذاشتن زمین.پسر هاشم روشنش کرد و چندی بعد نورهای زیادی ازش بیرون اومد. فشفشه بود.چند تا دیگه هم زدن که هاشم به پسرش اشاره کرد بسه.

بعدش شیرینی دادن و دیدم که مردها رفتن داخل.یه دفتر هم آوردن و اسامی کسایی که توی سبد پول

می ریختن رو نوشتن.حالا چقدر بدم؟!.صد خوبه؟زیاده؟کمه؟تصمیم گرفتم همون صد رو بدم.سبد رو که جلوم گذاشتن از توی جیب کتم کیف پول چرمم رو که هدیه ی رویا بود رو بیرون کشیدم.حس کردم همه نگاهم می کنن.دو تا سپه چک پنجاهی توی سبد انداختم که آقائه گفت:اسمت بو(اسمت رو بگو)

با همون کلمه ی اسم گفتم:ارمیا رادمنش،داماد فرخنده بانو.

سلامی کرد و رفت.ررحمت علی زیر گوشم گفت:زیاد ندادی؟حتما رضوان هم پول میده.


romangram.com | @romangram_com