#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_465
-میام.
خواست بره که گفتم:لطفا یه لباس رنگ روشن بپوش.
چشمی گفت و رفت.لباس هام خوب بود.یه شلوار اسپرت خاکستری بود با تی شرت آبی روشن.توی روستا کمتر کسی با تی شرت میومد بیرون.مگه بچه های کوچیک و نوجوون هاشون.این وسط تیپ من واقعا یه کم سوسول می زد.ولی خوب من به این نوع پوشش عادت داشتم.رضوان هم اومد.یه پیراهن بلند محلی قرمز پوشیده بود.وای که چشمهای من بیچاره دراومده بود.چقدر لباس به رضوان میومد.همراه بزها رفتیم بیرون. گوشیمم همراهم بود.توی کوچه آنتن می داد.یه زنگ زدم خانم ستوده.
-دکتر شمائید؟
-بله خانم ستوده.
-دکتر کجائید شما؟پونزده روزه ازتون خبری نیست.از همسرتون پرسیدم گفتن رفتید مسافرت..تا کی نمیاین؟ شما که گفتید سه روز فقط.
-آره دیگه دیر شد.فعلا کنسل کن تا برگردم...الان رویا هست؟
-نه امروز نیستن.من هم اومدم دندون ها رو از آقای مرتضوی بگیرم.
یه مکث کردم.گفتم:حالشون خوبه؟
تعجبش رو فهمیدم ولی جواب داد:نه زیاد.مثل همیشه نیستند.بیمارهای کمتری رو هم ویزیت می کنن. البته مجبور شدن بیمارهای شما رو هم ویزیت کنند.
خداحافظی کردم.نمی تونستم بهش زنگ بزنم.شاید هم نمی خواستم.رو به رضوان گفتم:کجا میری؟
-کوه.
رضوان واقعا دختر قوی ای بود.اصلا خسته نمی شد.از کوه و کمر بالا کشیدیم.همونجور که رفتیم بالا دلم خواست یه آهنگ براش بخونم.
romangram.com | @romangram_com