#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_428
خندید و گفت:من بزهام رو دوست دارم.همون جاهای باصفا رو با گوسفندهام پیدا کردم.
-خب خیلی دوره؟
-خیلی تنبلین!
با اخم گفتم:تنبل؟
بدون ترس گفت:بله!.همش می پرسین کی می رسیم،دوره یا نزدیک؟!.هر چقدر هم دور باشه مسلما می ارزه!
-باشه بریم.!
از لجش گفتم وگرنه توی این هوای گرم واقعا سختم بود راه برم.از همون مسیر فرعی بیرون اومدیم و وارد جاده ی اصلی شدیم.ماشینها از کنارمون رد می شدن.راستش یه جوری می شدم.خب برام کسرشان داشت! دست خودم نبود!.من توی خارج بزرگ شده بودم و بعد هم توی شمال تهران!.همیشه هم فکر می کردم آدم های چوپان یا روستایی قشر مخالف منن!.نه که بگم آدم های بدین یا بی کلاسن نه ولی خب شغل چوپانی یه کم برام سنگین بود.
-چرا اینقدر شلوغه؟
-چون امروز جمعه است و مردم پلدختر برای تفریح می رن بادامک.
-بادامک؟
-آره همونجایی که می خوام ببرمتون.البته باغ پیشی هم جای بدی نیست!.
باغ پیشی؟!.عجب اسمایی!.
-براتون سخته مردم رد می شن و نگاتون می کنن؟
romangram.com | @romangram_com