#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_427
چند روز گذشت.امروز رحمت علی گوسفند ها رو آورده بود و رضوان می خواست ببرتشون چرا.ساعت هفت بود.به من گفت:شما هم میاین؟
-نمی ترسی تنهایی؟
خندید و گفت:یه عمره این کارم.از ده سالگی خودم تنهایی بردمشون.
-باشه.میام.آب و یه کم خوراکی برداشت.لباس راحت پوشیدم و رفتم توی حیاط.باز اون سگ چندش یه جوری نگاهم کرد و همراه یه عالمه گوسفند راهی کوه شدیم.رضوان یه چوب دستش بود و با لری حرف زدن رامشون می کرد تا از مسیر خارج نشن.هیچ وقت فکر نمی کردم بین گوسفندها قرار بگیرم اون به عنوان چوپان!
با فاصله حرکت می کردم.دلم نمی خواست اون بزها و گوسفند های کثیف به من بخورن.چندشم می شد!
-چرا عقب می مونین؟
-از بوی گوسفند بدم میاد!
خندید.چقدر خوش خنده بود!.از دشت بزرگ و سر سبزی رد شدیم.عالی بود!.یه طبیعت بکر و دست نخورده که حتی یه ذره هم کثیف نبود!.رو به رضوان گفتم:چرا نمی ذاری همینجا چرا کنن؟
-زمین مردمه!.شاید راضی نباشه!.می برمشون کوه که مال خداست!
-زمین مردمه؟
-آره.زمین سیدرضاست.قبلنا هم گفته بود که راضی نیست کسی بزهاش رو ببره توی دشتش!
سری تکون دادم.گفت:می خواین ببرمتون یه جای با صفا؟
با انزجار گفتم:با این بزها؟
romangram.com | @romangram_com