#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_426


-ببخشید یادم رفت غذا درست کنم.

-مهم نیست.گرسنه ام نیست.تموم شد؟

-آره.دکمه هاش رو هم دوختم.فقط باید اتوش کنم.

اتوش هم کرد.کارش تموم شد.گفتم:نمی پوشیش؟

-بپوشمش؟

گفتم:بپوش.میخوام ببینم چی دوختی!

رفتم بیرون.چرا دلم میخواست لباس رو تنش ببینم؟.چند لحظه بعد با لباس برگشت.یه کت و دامن سفید-فیروزه ای بود.کتش رو ندیدم چیه چون شالش سرش بود.دامنش تا روی زانوش بود.گفتم:

-شالت رو درار.کتش اصلا مشخص نیست.

با خجالت شالش رو درآورد که موهاش هم باز شد.پاهاش لخت نبود.شلوارش پاش بود.موهای صاف قهوه ای روشنش دورش افتاد.تا کمرش می رسیدن.چه کت خوش دوختی هم داشت.با دیدن لباس تنش یه جوری شدم. وای چم شده بود؟من رویا رو با لباسهای خیلی لختی دیده بودم ولی اینجوری نشده بودم!.اینکه فقط گردنش لخت بود.

-لباس بده؟

-خیلی خوب دوختی!

سرش رو بالا آورد و لبخندی زد.رفت و لباس هاش رو عوض کرد.چم شده بود؟همش ازش فرار می کردم!. چون یه جوری می شدم.!

***

romangram.com | @romangram_com