#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_425


برای من هم پارچه ی کت و شلواری نوک مدادی آورده بودن.برای رضوان هم پارچه ی خوشگل نیلی رنگ.

جمعشون کرد.گفتم:نمی دوزیشون؟

-نمی دونم.

-مگه نگفتن لباس رنگی بپوشی؟

-سخته برام.

-بدوزشون.لباس سیاه تو چیزی رو عوض نمی کنه.راستی عروسی کی هست؟

-هفته ی دیگه...حدودای ده روز دیگه.

-راستی خیاطی بلدی؟

-آره.

-امروز می دوزیش؟

-نه!.فعلا باید بشورمش تا کسر آبش بره.

***

پارچه رو روی زمین پهن کرد.می خواست چیکار کنه؟با صابون خیاطی چند جا رو علامت زد و برید.چرخ خیاطی توی اتاق بود.منم رفتم ببینم چه جوری خیاطی می کنه؟!.تیکه ها رو به هم دیگه دوخت.ساعت حدودای هشت شب بود که تمومش کرد.

romangram.com | @romangram_com