#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_424
سرش رو انداخت پائین و گفت:راضی نیستم انقدر زحمت بکشن.!
ناهار که خوردیم حدودای ساعت چهار بود که دوباره در زدن.من در رو باز کردم.دو تا آقا بودن با یه خانم باهام دست دادن و روبوسی کردن.من هم خوش آمد گفتم.رضوان با دیدنشون سلامی کرد و به داخل دعوتشون کرد.نشستن و رضوان براشون آب یخ آورد و بعد هم چای و شیرینی.شانس خوبم این بار لُری حرف زدن و باز هم هیچی نفهمیدم.اون خانمها خوب من رو درک کردن!.نمی دونم چی گفتن.خوشم میاد ازم نظر هم نپرسیدن.
رضوان:سی چه ناراحت بام؟اَر فرخنده هم بی گُت خوتو عروسی بِیرین.(برای چی ناراحت بشم؟اگه فرخنده هم بود می گفت عروسی بگیرین.)
خانمه:اِما هم گُتیم سو گِلی نَکِنی سی چه وم نِگُتن!(ما هم گفتیم فردا شکایت نکنی برای چی بهم نگفتن!)
هیچی نمی فهمیدم الا همون کلمه ی عروسی رو!.نکنه اومدن خواستگاری؟دیوونه شدی ارمیا؟!
اونا هم یه پلاستیک دادن و رفتن.تا رفتن گفتم:چی گفتن؟
-ببخشید حواسم نبود وگرنه می گفتم فارسی حرف بزنن.هیچی!.پسرشون می خواد عروسی کنه اومدن اجازه گرفتن.
متعجب گفتم:از تو؟
-آره دیگه!.من تنها بازمانده ی فرخنده بانوم.
-چه ربطی داره؟
-خب چون فرخنده بانو تازه سالش تموم شده اومدن گفتن ما می خوایم عروسی بگیریم.یه احترامی به من گذاشتن.رسمه دیگه!.نمی شد وقتی من عزادارم عروسی بگیرن.این آقا و خانم هم از اقوام خیلی نزدیک منن.
-همینطور تا فردا بمونی کلی پارچه گیرت میاد.
خندید و گفت:آره!
romangram.com | @romangram_com