#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_423


من:زندگی توی روستا خیلی با شهر فرق می کنه.این جا خیلی خوبه.دستتون درد نکنه این مدت همه اتون به زحمت افتادین!

همه جوابم رو دادن که نه این چه حرفیه؟!.

خانمه از توی کیفش یه پلاستیک بیرون کشید.گذاشتش جلوی رضوان و من و گفت:رضوان خودت هم می دونی که یه سال از مرگ فرخنده بانو می گذره.به هر حال باید لباس سیاه رو از تنت بیرون بکشی!

یه نگاه به رضوان انداختم.چرا دقت نکرده بودم که رنگ همه ی لباسهاش تیره است؟!.رسم بود؟

رضوان گفت:دستتون درد نکنه مهین خانم.

مهین خانم گفت:اینا رو خریدیم برای خودت و شوهرت.تو هم که خیاط خوبی هستی!.بشین برای خودت بدوزشون.

تشکر کرد.یه کم دیگه که موندن رفتن.تا رفتن رو به رضوان گفتم:رسمه لباس سیاه بپوشی؟

-یه جورایی آره.بعضیا تا چهلم بعضیا هم تا سالگرد لباس سیاه می پوشن.بعدش هم یکی از اقوام یا نزدیکان براش لباس سفید یا رنگ روشن میاره و می برتش آرایشگاه.

-تو رو چرا نبردن؟

-گفتم اگه خواستم خودم می رم.

رفت داخل.من هم رفتم.لیوان ها رو شست.پلاستیک رو باز کرد.براش دو تا پارچه ی سفید و فیروزه ای آورده بودن و برای من هم یه دست پارچه ی کت و شلواری مشکی.

گفت:حتما کلی پول دادن.

-مگه نمی گی رسمه؟

romangram.com | @romangram_com