#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_422
تلویزیون رو روشن کردم.رضوان هنوز هم داشت یه کتاب می خوند که روش نوشته بود قرآن.چی بود؟ شونه بالا انداختم و مشغول تلویزیون دیدن شدم.ولی ذهنم همش پی اتفاقات این یه هفته بود.!.زندگی توی روستا
خیلی متفاوت بود.حتی مهمونی هاشون!.توی این مدت کلی مهمونی رفته بودیم.!.حس می کردم همه رضوان رو دوست دارن.شاید به خاطر اخلاقش بود یا شایدم بخاطر مادربزرگش!.از زندگی توی روستا خوشم اومده بود. هواش هم خنک شده بود و عالی بود.دیروز توت های درخت رو چیدم و کلی خوردم.چند روزپیش زن رحمت علی برامون هلو آورد.چه هلوهایی!.مردم خیلی بهمون لطف داشتن.انقدر زندگی توی روستا شیرین بود و بهم مزه داده بود که یه جورایی دلم نمی خواست برم.!توی این مدت حتی یه بار هم سمت گوشیم نرفته بودم.
دیگه برام مهم نبود!.ذهنم پیش روستا و مردمش بود!
-اون کتاب چیه دستت؟
-قرآنه!.کتاب آسمونی مسلمانها.تا حالا نخوندی؟
من حتی نمی دونستم این چیه؟!.گفتم:نه!.چرا می خونیش؟
کتاب رو بست و بوسید.روی طاقچه گذاشت و گفت:آرومم می کنه!.می خونم و ثوابش رو به روح مادرم و پدرم و مادربزرگم می فرستم!.تنها کاریه که می تونم براش بکنم.
یعنی اون قرآن می تونست من رو هم آروم کنه؟!.شاید یه چیزی تو مایه های انجیل باشه!
***
صبح حدودای ساعت ده بود که در زدن و چند تا خانم وارد شدن.دو تا بچه هم همراهشون بود.اومدن داخل و با من هم سلام و احوال پرسی کردن.نشستن.یکی از خانم ها رو به من گفت:خوبین الحمدلله؟
من هم که چهارزانو نشسته بودم گفتم:خوبم.
یکی دیگه اشون گفت:زندگی توی روستا بهتره یا شهر؟
رضوان با لیوان آب لیمو برگشت.به همه تعارف کرد و آخر هم به من و کنارم نشست.
romangram.com | @romangram_com