#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_421


جوابی ندادم.رفت حموم.نمازش رو خوند.در زدن.رفتم در رو باز کردم.زن هاشم بود اگه اشتباه نکنم.

با لهجه گفت:سلام.

-سلام.

ظرف رو به دستم داد و گفت:ناهار درست کردم گفتم برای شما هم بیارم.رضوان حالش خوبه؟

-خوبه.دستتون درد نکنه!بفرمائید داخل.

-نه ممنون.اگه مشکلی پیش اومد ما خونه ی رو به رویی هستیم.

-بازم ممنون.

رفت.قابلمه رو باز کردم.قرمه سبزی بود.اَه!

رفتم داخل.رضوان کتاب دعایی که دستش بود رو کنار گذاشت و گفت:کی بود؟

-زن هاشم بود.غذا آورده.

بلند شد و گفت:بشینین.الان سفره رو پهن می کنم.سفره رو پهن کرد.گفتم:خودت نمی خوری؟

-نه شما بخورین.

من متنفرم.گرسنه هم بودم.بی خیال شدم حالا یه لقمه که من رو نمی کشه!.یه قاشق خوردم.یه لحظه موندم. چقدر خوشمزه بود!.یه بشقاب کامل خوردم.هیچ قوت فکر نمی کردم قرمه سبزی انقدر خوشمزه بشه!.البته اون شد اولین و آخرین باری که قرمه سبزی خوردم.چون به نظرم هیچ کس نمی تونست اون قرمه سبزی رو درست کنه!.قرمه سبزی که تا مدت ها طعمش زیر دندونم بود.

romangram.com | @romangram_com