#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_420

ناراحتی رو به وضوح توی نگاهش دیدم.گفت:میشه خواهش کنم فردا نریم؟

گفتم:چطور؟

-آخه پس فردا سالگرد مادربزرگمه!.مراسم چهلمش که نبودم.راستش درست نیست مراسم سالگردش هم نباشم.به هرحال فرخنده بانو خودش یه ابهتی داشت!

چی می گفتم؟بگم نه؟.ولی آخه چی این سفر من رو به خودم آورده بود؟هنوز که خبری نبود!.

گفتم:باشه!

تشکر کرد.سفره رو جمع کرد و دیدمش که یه سجاده از توی اتاق بیرون آورد و مشغول کاری شد.از چند نفر شنیده بودم اسمش نمازه اما تازه می دیدم کسی نماز بخونه.آخه دور و اطراف من کسی نماز نمی خوند!.حتی نمی دونستم نماز چی هست؟چی می گن؟چرا خم میشن؟هیچی نمی دونستم.!.انقدر توی خوندن غرق بود که حس می کردم اینجا نیست.جلوی من هم که حجابش کامل بود و حتی یه تار از موهاش هم رو ندیده بودم. محجوب بود.لباس های سنتی تنش هم خیلی قشنگ بودن.باهام حرف می زد ولی نه با لحن سبک و ناز و عشوه! نگاهم می کرد ولی خیره نه!.چقدر قشنگ میزبانی می کرد.

***


امروز سالگرد فرخنده بانو بود.مراسمشون چقدر عجیب بود!.تا حالا مراسم مرگ کسی نرفته بودم و این اولین بارم بود.خرما و یه چیز شیرین به اسم حلوا درست کرده بودن.مردها یه گوشه وایستاده بودن و از مردمی که می اومدن تشکر می کردن.دخترا نشسته بودن و با آه و ناله یه چیزی می خوندن که خیلی جگر سوز بود ولی نمی فهمیدم چی می گن؟!.خیلی از مردمشون باهام فارسی حرف می زدن.بقیه هم تسلیت می گفتن و دعای صبر می کردن.دختره که حالا یادم اومده بود اسمش رضوانه با صورت بی رنگ و روحش نشسته بود و چادر مشکی رو دور خودش پیچونده بود.با دیدن قیافه اش دلم سوخت.معلوم بود خیلی دلش برای مادربزرگش تنگ شده بود.این مردم اگه می فهمیدن من بودم که فرخنده بانو رو زیر گرفتم چی می گفتن؟بازم با روی خوش تسلیت می گفتن؟.فرخنده بانو بهم گفته بود که من مسئول مرگش نیستم ولی گاهی نمی تونستم خودم

رو ببخشم.!.همه رفته بودن.من مونده بودم و رضوان و ظرف مشکی خرما.گریه نمی کرد.خیره مونده بود به قبر و با دستش برای بار هزارم قبر رو تمیز می کرد.احساسی که بهش داشتم با رویا فرق می کرد.برای کمک و حس همدردی باهاش عقب نمی کشیدم برعکس دلم می خواست کمکش هم بکنم.چون یه جورایی من خودم رو مقصر می دونستم.رفتم جلو و بازوش رو گرفتم و گفتم:پاشو بریم.

بلند شد.کمکش کردم تا به سمت ماشین بیاد.با ماشین اومده بودیم.اون رو که نشوندم برگشتم و ظرف های خرما و حلوا و شیرینی رو برداشتم.یه نگاه به قبر فرخنده بانو انداختم و گفتم:دخترت داره با من چیکار میکنه؟

رفتم سوار ماشین شدم.من آدم بی احساسی نبودم.من آدم مغروری نبودم.هیچکدومشون!

ماشین رو پارک کردم.پیاده شد و در خونه رو برام باز کرد.ماشین رو بردم داخل و پارکش کردم.زیر درخت بلند سرو که روی زمین سایه انداخته بود.یه کارتون هم گذاشتم روی شیشه.ظرف ها رو برداشتم که گفت:

-ببخشید!.امروز خیلی تو زحمت افتادین.

romangram.com | @romangram_com