#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_419

رفتم توی اتاق و با دسته چکم برگشتم.صد و بیست میلیون نوشتم و زدم تخت سینه اش و گفتم:

اینم پولت.چکه روزه!یه بار دیگه اینجا ببینمت فاتحه ات رو بخون!

دست دختره رو کشیدم و به خونه بردم.سرش رو بلند کرد.اشکش چکید و گفت:چرا پول رو دادین؟ خودم می دادمش!

با اخم گفتم:پول رو برای چی می خواست؟

روی زمین نشست و گفت:می بینین؟مثلا عموی مامانمه و اینجوری می کنه!.بابام با کامیونش تصادف کرد!.

با پوزخند گفتم:تو که گفتی واسه هر چیزی گریه نمی کنی؟

نگاه سبزش رو بهم دوخت و گفت:هر چیزی نیست!.اینکه عموی مادرتون اینجوری کنه کم نیست!.اینکه صداش رو بزاره روی سرش و همه رو باخبر کنه که قرض داره از من کم چیزی نیست!.کم مادربزرگم و مامانم بهش محبت کردن؟..مادربزرگم شیرش داده بود!.انصافه؟!.آدم تا چه حد طمعکار؟!

-مهم نیست!.حالا که پولش رو دادم.پاشو.

رفتم که گفت:اگه اون پول رو...

پریدم وسط حرفش و گفتم:نمی خواد بهم برش گردونی!

رفتم توی پذیرایی...عجب دنیاییه!.نمی دونم چقدر گذشت که گفت:بفرمائین نهار.

رفتم ناهار بخورم.کمرم درد می کرد.نه عادت داشتم روی زمین بشینم نه عادت داشتم روی تشک بخوابم. تازه اولین بارم بود که ناهار روی سفره ای می خوردم که روی زمین پهن می شد.یه ناهار دو نفره ی کاملا محلی!

گفتم:من فردا برمی گردم.


romangram.com | @romangram_com