#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_429
-آره.
-کار عار نیست!
-می دونم.ولی دست خودم نیست.من تا حالا با یه گله گوسفند جلوی مردم حرکت نکردم.اونم با شلوار مارک دار و تی شرتی که مامانم از بریتانیا فرستاده!.
-دارید پُز دارندگی اتون رو به من می دین؟
-چنین چیزی نگفتم!.
-چرا..کاملا همین رو می خواین بگین منتها به زبان مودبانه!.این غُرور و خودشیفتگی فقط خودتون رو زمین می زنه!
با حرص گفتم:می گی من خودشیفته ام؟
-بله!.چرا فکر می کنین از این مردم روستایی صاف و ساده برترین؟از لحاظ علمی؟چند نفر از مردم همینجا الان پزشکن ولی اینجا زندگی نمی کنن!.از لحاظ مالی؟همون عموی مامانم روی پول راه میره بس که اینجا زمین داره!.از لحاظ قیافه؟از شما خوشگل تر هم هست!
این آخری رو که گفت داغ کردم.با اخم گفتم:پس از چه لحاظی اینا از من برترن؟
-هیچکی برتر نیست!.همه در یه سطحن!.
با اخم و نسبتا بلند گفتم:آره،اصلا من برام کسرشان داره کنار یه چوپان راه برم و میون یه گله گوسفند باشم در حالیکه مردم از کنارم رد می شن و فکر می کنن از من خوشبخت تر و بالاترن.آره کسرشان داره توی محلی قدم بردارم که پاهام خاکی بشه و یه حمام درست و حسابی نداره..کسر شان داره که مردمش لباس های مارک
و اصل نمی پوشن!.آره،این مردمش برای من مایه ی کسرشانن! من...
سیلی که توی گوشم خوابونده شد خفه ام کرد.اولین کسی بود که زدم.مات مونده بودم.این همون دختر محجوب بود؟
romangram.com | @romangram_com