#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_417
با خشم گفتم:دیروز که نبودش!
ولی اون آروم گفت:صبح رحمت علی برام آوردش.
دیگه نپرسیدم گوسفندهات رو هم آورد یا نه؟!.شانس منو!.زنم چوپانه!
با حرص رفتم داخل.سفره رو چیده بود.دو تا تخم مرغ درست کرده بود که خیلی زرد بودن.متعجب گفتم:
-تخم مرغ خاصیه؟خیلی زرده!
-تخم مرغای محلی عالین!.
اینم که من هر چی بهش می گفتم می گفت محلیه!.یه لقمه خوردم دیدم نه واقعا خوبن.خیلی خوشمزه بود. شد بهترین تخم مرغ عمرم.!
خودش داشت با عسل می خورد.با انزجار نگاهش کردم که گفت:عسل می خورین؟
دهنم رو کج کردم و گفتم:با تخم مرغ؟
-خیلی خوبه!
یه لقمه داد دستم.نگرفتم که گفت:به امتحانش می ارزه!
لقمه رو خوردم.خوشمزه بود ولی به روی خودم نیووردم.خواست صبحانه بخوره که در کوبیده شد. بلند شد و رفت بیرون.یه کم بعد صدای دعوا می اومد.اول خواستم بگم نه ولی یه حسی گفت پاشو!.بلند شدم و رفتم
بیرون.یه آقا داشت با دختره دعوا می کرد.اصلا نمی فهمیدم چی می گن!.مرده با دیدن من به سمتم اومد و بازم لُری حرف زد که چیزی نفهمیدم.دختره یه چیزی بهش گفت که با فارسی دست و پا شکسته گفت:ببین آقا شوهرشی؟
romangram.com | @romangram_com