#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_415
رو بهش گفتم:خانم رحمت علیه.
سلامی کرد که خانم رحمت علی با خوش رویی و لهجه ی بانمکش گفت:سلام.خوش اومدید.
از جلوی در کنار رفت و به داخل دعوتمون کرد.دخترهاش اقدس و زهرا و رودابه ازمون پذیرایی کردن و دو
تا بالش سفید اوردن که خودم از دستشون گرفتم و پشت کمر آقا گذاشتمش.رودابه سریع چای رو آماده کرد. انقدر رسمی نشسته بود کنارم که حس می کردم الان دو نصف میشه.مشخص بود با روی زمین نشستن راحت نیست. منم بودم با اون شلوار کتان راحت نبودم!
من:رحمت علی ها وِ کوم؟(رحمت علی کجاست؟)
زنش فارسی جواب داد:رفته سر زمین.
از خنده مرده بودم.خیلی باحال فارسی حرف می زد.آخه مگه مجبورت کردن؟لُری حرف بزن.!
رودابه با شیرینی اومد.پشت سرش زهرا با چای.چای تعارف کردن.اون گفت:ممنون.
منم به رودابه گفتم:سی چه افتاین وِ زحمت؟اِما هی سه رِم(برای چی به زحمت افتادین؟ما میریم الان)
رودابه گفت:کجا؟بِسین ناهار آماده(کجا؟بمونین ناهار آماده است)
مادرش هم تعارف زد.تعارفشون رو رد کردم.با چشم دنبال اقدس گشتم.یه گوشه نشسته بود و آقا رو نگاه می کرد.البته زیرچشمی!.اون هم که با جدیت تمام چای می خورد.خوبه همین چند دقیقه پیش گفت گرممه!
رو به زن رحمت علی به فارسی گفتم:راستش اومدم گوسفندهام رو ببرم.دستتون درد نکنه این مدت خیلی به زحمت افتادین.چند روزی اینجام می خوام خودم ببرمشون چِرا.
گفت:چه زحمتی؟کلی هم فایده داشتن.پشمشون رو فروختیم و شیرشون رو فروختیم.رحمت علی پولش رو برات کنار گذاشته.
romangram.com | @romangram_com