#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_414
-چقدر اینجا گرمه!
همونطور که حرکت می کردیم گفتم:اینجا نسبت به شهر بهتره ولی خب خیلی گرمه!
یه کم که رفتیم گفت:چطور حاضر به ازدواج با من شدی؟
سرم رو بالا آوردم و گفتم:حرف رو حرف فرخنده بانو نمیاد.
-باور نمی کنم.اینو دایی ات هم گفته بود ولی باور نمی کنم یکی تمام اختیارات زندگیش روبه یه نفر بده!
-اگه اون یه نفر لایق باشه چرا که نه؟مادرم همیشه خِیر من رو خواست!.وقتی می دونستم خیرم توی ازدواج چرا بهش نه می گفتم و آخر عمری ناامیدش می کردم؟..نمی خواستم آخر عمری وقتی یه خواهش داره ازم روی حرفش حرف بزنم.
دیگه چیزی نگفت.همونطور که داشتم اطراف رو نگاه می کردم گفتم:همراهم میاید؟
-کجا؟
-می خوام برم خونه رحمت علی گله ام رو پس بگیرم.
متعجب گفت:گله ات رو؟
-بله.این مدت که نبودم دست اون بود.
سری تکون داد.یه کم که رفتیم رسیدیم خونه ی کاهگلی رحمت علی.در زدم.خانمش در رو باز کرد و با دیدن من یه کِل کشید و گفت:بِهی خوش اومایی(عروس خوش اومدی)
لبخندی زدم و بغلش کردم.بوسیدم و گفت:هی میرته؟(این شوهرته؟)
romangram.com | @romangram_com