#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_413
-یعنی چی؟
-اون خانومی که شما دیدین فرخنده بانو بود.مادربزرگم و مادر مادرم.من تازه به دنیا اومده بودم که مامان و بابام مردن.مامانم رو عقرب زد کشت و بابام توی جاده.با کامیون عموی مامانم تصادف کرد.
-اون آقایی که توی تهران بود دایی ات بود؟
-دایی واقعی ام نبود.
-متاسفم.
-فقط بخواه رحمتشون کنه!.
رفتیم سمت قبر فرخنده بانو که یه قبر بزرگ و خوش تراش بود که کربلایی حسین ویژه براش سنگ تراشی کرده بود.قبر رو شستم و بوسیدم.زمزمه وار ازش معذرت خواستم که نتونستم این چند وقته بیام دیدنش و ازش خواستم در حقم دعا کنه.
-فرخنده بانو زن خیلی خوبی بود.واسه من مادری کرد پدری کرد!.همه چی!همه کسم بود.خیلی دوستش داشتم.امیدوارم آسوده بخوابه و خدا گناه های نکرده اش رو ببخشه!
بلند شدم و گفتم:بریم؟
-چطور گریه نکردی؟از دختری مثل تو که میگه فرخنده بانو همه چیزش بوده بعیده!
-همون فرخنده بانو یادم داده بود برای مرگ کسی گریه نکنم.همیشه می گفت حکمتی تو کاره!
-یعنی ناراحت نشدی از مرگش؟
-مگه میشه ناراحت نشم؟اون همه کسم بود.ولی نمی تونستم حرف رو حرف همه ی کسم بیارم.البته گاهی که احساس تنهایی می کردم ناخودآگاه گریه می کردم ولی نه!.فرخنده بانو یادم داده بود واسه هر چیزی گریه نکنم.
romangram.com | @romangram_com