#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_412
سری تکون داد و همونطور که می رفتیم گفت:تو چطور یهو این همه زبون درآوردی؟
-من همین زبون رو داشتم.
-اون موقع ها که حرف نمی زدی!
-اون موقع ها اجازه نمی دادین.
وارد قبرستون شدیم.فاتحه فرستادم.از پیش شیر آب یه دو لیتری رو پر کردم که آقا گفت:
-اینجا که یه مشت سنگه!
-زیر هر کدوم یه آدمه.قبرها خیلی قدیمین.جز قبر مادربزرگم.چون بقیه که می میرن قبرشون رو می برن قبرستون شهر.ولی مادربزرگم می گفت فقط اینجا.
یه قبر نشونش دادم و گفتم:قبر پدرمه!
خم شدم و چند ضربه به قبر زدم.فاتحه خوندم و قبر رو شستم.گفت:چند ساله مرده؟
-بیست و سه سال.
رفتم سمت یه قبر که یه کم دورتر بود و گفتم:این قبر مادرمه!
متعجب گفت:این که خیلی قدیمیه!
-قبرمادر واقعیمه!
romangram.com | @romangram_com