#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_411

گفتم:این خونه یه سال تموم بدون قفل مونده بود.اینجا امن ترین جای دنیاس!

تا رفتیم بیرون نگاه های مردم رو حس می کردم.به هر حال آقائه یه آدم جدید بود و نوع پوشش هم شبیه ما نبود.هر قدم به هر کی می رسیدم و کلی معطل می شدیم.به هر حال من بعد از یه سال اومده بودم روستا و همه هم آشنا بودن.زمین ها پشت روستا بودن!یه جایی بین روستای چشمه شیرین و واشیان.

-زمین ها دورن؟

-نه،نزدیکن.

حدود نیم ساعتی توی راه بودیم که گفتم:اینجاست.

-زمین های خودتونن؟

-در اصل مال مادربزرگمن.چون هیچ وارثی نداشت به من رسیدن ولی مال من نیستن.

-کی توشون گندم کاشته؟

-کرایه اش دادم به حاج غلام.نمی خواستم زمین ها رو بفروشم.اگه هم ولشون می کردم خراب می شدن. دادم

دست حاج غلام که امین همه است.

با دست یه قسمتی رو نشونش دادم و گفتم:این قسمت همش مال منه!

متعجب گفت:این همه؟

-خیلی هم نیست.میاین بریم قبرستون؟همین نزدیکی هاست!


romangram.com | @romangram_com