#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_410
صندلی رو برداشتم و ظرف رو گذاشتم زیر دوش.مشغول شیر دوشیدن شدم و مثل همیشه با گاوهام حرف زدم.
-دیدی تهران به من نساخت؟همه می گفتن تهران خیلی خوبه!.رفتم مادربزرگ،مادرم همه کسم مرد.عروسی کردم.باورت نمیشه توی یه سال حتی یه بار هم بیرون نرفتم.فقط یکی دو بار به رویاخانم گفتم چی می خوام که اونم می خواست بکشتم.حقم داشت.یه خونه ی خیلی قشنگ داشتن ولی کوچیک بود به نظرم.تازه حیاط هم نداشت.هوای شهرشون هم که آلوده بود.یه سال دلم برای شیر محلی تنگ شده!.خونه اشون پر وسیله قشنگ قشنگ بود.از اونا که اون پسرخاله پولداره ی مادرم داشت.البته نمی ذاشتن من زیاد از اتاق بیرون بیام ولی یه بار که بیرون اومدم دیدم همه چی اتاق قشنگه!.تازه اتاق منم خیلی قشنگ بود.ولی زیاد مهمون نداشتن. دیروقت میومدن خونه.حوصله ام خیلی سر می رفت.یه بار همین آقا نشست پای تلویزیون.منم بر حسب اتفاق نگاه کردم.لا اله الا الله!.نمی دونی چی می دید؟!.خجالت می کشم بهش فکر کنم.!.تازه توی مهمونی هاشون با سر خالی بودن.البته شاید به هم محرم بودن..اصلا اونجا یه دنیای دیگه بود.دست پخت رویاخانم خوب بود ولی من دلم غذاهای سنتی و محلی و ساده ی خودمون رو می خواست نه غذاهای عجیب غریبشون رو!
شیر رو دوشیده بودم.گفتم:بقیه اش هم برای بعد!
بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه.شیر رو جشوندم.توی حیاط یه گاز کوچیک داشتم.ماهیتابه رو روش گذاشتم و خمیر نونی رو که آماده کرده بودم رو پهن کردم.چهار تا نون درست کردم.حتی دلم برای کار کردن هم تنگ شده بود.چای رو حاضر کردم.پنیر محلی هم از ملوک خریده بودم.سفره رو چیدم.بیدار شده بود.شیرتازه و نون تازه و داغ رو روی سفره ی سفید چیدم.گفتم:صبح بخیر.
جوابم رو نداد.رفت سمت حموم و صورتش رو شست.دستشوئی و روشویی رو بهش نشون دادم.سری تکون داد و سر سفره نشست.نون رو بلند کرد و گفت:این نون سوخته چیه؟
-نون سوخته نیست.رنگش تیره است چوون سبوس گندم توشه و نون محلیه!
پنیر رو که خورد گفت:وای چقدر شوره!
-چون محلیه.
بلند شدم و پنیر رو برداشتم.با آب داغ شستمش تا کمی از شوریش بره.دوباره گذاشتمش سر سفره.
نه پنیر خورد نه چای.فقط شیر رو با عسل خورد.باهاش احساس راحتی می کردم.چون توی خونه ی خودم بود. نه توی اون خونه ای که رویاخانم نمی ذاشت حتی نفس بکشم!.
سفره رو جمع کردم.لباس پوشیدم و گفتم:من دارم میرم سر زمین هام..نمیاین؟
سری تکون داد و گفت:باشه میام.
لباس پوشید و اومد.یه شلوار کتان مشکی پوشیده بود با تی شرت سفید.خواستم بگم ممکنه توی زمین ها اذیت بشین با این لباسها که منصرف شدم.در ها رو بستم که گفت:قفل نمی کنی؟
romangram.com | @romangram_com