#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_409

رفتم داخل و از توی ساک سورمه ایش یه حوله رو بیرون کشیدم.حوله رو براش بردم.یه دمپایی هم دم حموم که توی حیاط بود گذاشتم.شب شده بود.رفتم داخل و نمازم رو خوندم.فکر کنم برگشته بود.شام هم با دوغ محلی آب دو خیار درست کردم.سفره رو پهن کردم که اومد نشست.کاسه ی سفالی رو جلوش گذاشتم و کاسه ی ملامین رو جلوی خودم.از توی ظرف براش آب دو خیار ریختم و گفتم:

-ببخشید وقت نشد غذای خاصی درست کنم.البته دوغش محلیه و خیار پلدختر هم بهترین خیار استانه!

هنوز حرصی بود.گفتم:می خواین کولر رو خاموش کنم؟

-خاموش کن.

سردش بود.با آب سرد هم حموم کردن شاهکار بود.بلند شدم و کولر رو خاموش کردم.تازه نون هم نداشتیم. صبح باید یه کاریش کنم.آب دو خیارش رو خورد و کنار کشید.کوتاه تشکر کرد که جوابش رو دادم.

سفره رو جمع کردم و خودمم نشستم.تلویزیون رو براش روشن کردم.با کنترل شبکه ها رو جا به جا کرد و گفت:چرا فقط هشت تا شبکه داره؟دیشتون خراب شده؟

گفتم:ما ماهواره نداریم.

متعجب سری تکون داد و تلویزیون رو خاموش کرد.گوشیش رو بیرون کشید.هرکاری می کرد تماس برقرار نمی شد.گفتم:اینجا آنتن نداره.

-کل روستا؟

-نه فقط خونه ی ما.

بلند شد و رفت توی پذیرایی.خوابم می اومد.یه تشک توی هال انداختم و خوابیدم.هوا گرم بود ولی عادت داشتم به آب و هوای گرم.

***

نمازم رو که خوندم،آفتاب طلوع کرد.رفتم بیرون و از مغازه ی ملوک آرد و روغن محلی و شیره خریدم... رفتم توی طویله و گفتم:سلام به گاوهای عزیزم.


romangram.com | @romangram_com