#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_407
خروسم به غریبه ها حس خوبی نداشت.افتاد دنبالش تا نوکش بزنه.اون هم سریع قدم بر می داشت و تهدید می کرد.از سرو صداشون گاوهام هم بیرون اومدن.مرده همینجور که عقب عقب می اومد به گاوم خورد.سریع برگشت و با دیدن گاوم در اون فاصله نزدیک سکندری خورد و افتاد.خروسمم نوکش زد.خندیدم و رفتم سمتشون.به خروسه گفتم:بیا کنار...
بهش اشاره کردم و گفتم:این آقا دوسته!.دوست...
خروسه رفت.گاوه هم با ما ما رفت سمت طویله.مرده نیم خیز شد و نشست.
لبخندی زدم و گفتم:خوبین؟
یه اخم گنده تحویلم داد و بلند شد.با دیدن پشت لباسش نتونستم خودم رو کنترل کنم و خندیدم. بی توجه به من داشت می رفت.با خنده صداش زدم:ببخشید..آقا صبر کنین.
صبر کرد که رفتم سمتش.هنوز می خندیدم اما ریز ریز.با خشم گفت:به چی می خندی؟
خنده ام رو قورت دادم و گفتم:لباسهاتون رو در بیارین براتون بشورم.
با اخم گفت:اونوقت به چه دلیل؟
-لباستون کثیف شده.
-کجاش؟
سرم رو انداختم پائین و گفتم:پشتش.
دستش رو برد سمت پشتش که خواستم بگم نه ولی دیر شد.دستش که به یه مایع لزج خورد سریع دستش رو پس کشید و با دیدن پِهِن گاو روی دستش روشو کرد اونور و تا تونست عوق زد.با انزجار سرش رو به سمت من گرفت و با خشم و حرص و داد گفت:حموم این فکستنی کجاست؟
به اتاق اشاره کردم و گفتم:اونجا.
romangram.com | @romangram_com