#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_406
هاشم صورتش رو شست و گفت:چیزی های؟(چیزی می خوای؟)
بی تعارف گفتم:امونتیام(امانتی هام)
ازشون تشکر کردم و همراه پسر کوچیکش حمید دو تا گاو و گوساله و خروس و دوتا مرغ و چهار تا جوجه ام رو بردم.یه بلدرچین هم داشتم که برای تشکر دادمش به حمید.مونده بود گله ی گوسفندهام که هاشم آقا گفت پیش رحمت علیه.رحمت علی دایی مادرم حساب می شد و داداش همون دایی مادرم که توی تهران
زندگی می کرد.گاوهام شسته بودن و معلوم بود هاشم آقا کلی بهشون رسیده بود.من واقعا نمی دونستم چطور از این آدم های مهربون تشکر کنم؟!.حمید رفت.گاو ها و گوساله ها رو بردم سمت اتاق بزرگ توی حیاط که طویله اشون بود.مرغ ها و خروسم با سروصدا دورم می چرخیدن و من فقط می خندیدم.دلم برای همه اشون تنگ شده بود.با مرغ و خروسهام فارسی حرف می زدم.چون وقتی بچه بودم و تازه فارسی یاد گرفته بودم با اینا تمرین می کردم.در زدن.رفتم سمت در و بازش کردم.همسایه امون شهین اومد و بغلم کرد.
به لری گفت:سلام عزیزم.خوش اومدی.کاش زودتر می گفتی برات چیزی آماده می کردم.
لبخندی زدم و گفتم:من بهتون مدیونم.اگه شماها نبودین نمی تونستم یه سال تموم این خونه رو ول کنم و برم.
-خجالتمون نده.الان می خوام برم پلدختر عروسی داداش شوهرمه.برگشتنی حتما بیا خونمون!
-حتما.
در رو بستم.واقعا همه ی مردممون رو دوست داشتم.همش ممنون از مادربزرگم هستم که انقدر بزرگ و مقتدر بود که هر چی عزت و احترامه همش بخاطر فرخنده بانو است.با سروصدای جوجه ها و خروس و مرغم از فکر بیرون اومدم..رفتم سمتشون و گفتم:نه نه!.نزدیک این ماشین نشین.اونوقت صاحبش سرتون رو می بره!
و خودم به حرف خودم خندیدم که یه صدایی گفت:من سر کی رو می برم؟
برگشتم سمتش.گفتم:هیچی!.داشتم بهشون می گفتم نزدیک ماشینتون نشن.
متعجب ابروش رو بالا انداخت و گفت:کیا؟
به جوجه ها و مرغ و خروس اشاره کردم که زد زیر خنده.حالا کجاش خنده داشت نمی دونستم.فکر کنم میگه این دختره دیوونه اس که با حیووناش حرف می زنه!.خروسم با عصبانیت رفت سمتش.هنوز با اخم به خروسه نگاه می کرد ولی وقتی نوکش زد یه داد زد و گفت:چته وحشی؟
romangram.com | @romangram_com