#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_405

رفت.بهش گفتم بره برام یه کیلو گوشت بگیره.برام خرید و رفت.کاش براش یه چیزی می آوردم.من کی رفتم بازار که وقت کنم براش چیزی بخرم؟.بی سروصدا غذا درست کردم.کَتِه(برنج با پیاز و گاهی گوجه و سیب زمینی) با گوشت سرخ کرده درست کردم.ساعت حدودای شش بود.دوست داشتم زودتر بیدار شه تا بهش غذا بدم و برم پیش بقیه.دلم برای همه تنگ شده بود.با موهای ژولیده و خسته وارد شد و زیرلبی گفت:ای خدا گردنم.

نگاهی به من کرد و اخم کرد.گفتم:سفره رو پهن کنم؟

سری تکون داد.سفره رو پهن کردم.همه چیز رو چیدم.نشست سر سفره.غذاها رو گذاشتم جلوش. خودمم یه گوشه نشستم و غذام رو خوردم.سفره رو جمع کردم و گفتم:من میرم بیرون.با اجازه.

رفتم.سریع خودم رو به خونه ی آسیه رسوندم.در زدم.حمید پسر کوچیکش در رو باز کرد.تا من رو دید جیغ زد:دا..دا..رضوان..(مامان...مامان...رضوان)

آسیه هل بیرون اومد و با دیدن من خندید و گفت:خوش اومایی رضوان(خوش اومدی رضوان)

خودم رو به آغوشش رسوندم.با خنده گفتم:دلم سی تو تنگ بی(دلم براتون تنگ شده بود)

-اِمام چی تو(ما هم مثل تو)

نشستم.دخترش لیلا که ازدواج کرده بود با هام روبوسی کرد.کلی خونه اشون موندم و ازشون تشکر کردم.

آسیه:گاو وجیجه و مرغ و کلشیرت ها مین هونه هاشم(گاو و جوجه و مرغ و خروست توی خونه ی هاشمه)

سری تکون دادم و رفتم خونه ی هاشم که پسرعموی بابام بود.دم در خانمش کلی باهام خوش و بِش کرد و برای فردا شام دعوتم کرد.سعی کردم منصرفش کنم ولی نشد.هاشم آقا از سر زمین برگشته بود و خسته بود. سلامی کردم که با لبخند گفت:سلام رضوان.خویی؟وا کی اومایی؟(خوبی؟با کی اومدی؟)

-وا میرم.

-ها کجا؟بُ بیاین هیچه دور هم وائیم.(کجاست؟بگو بیاین همینجا دور هم باشیم.

زنش گفت:وش گُتِم سی سوشو(بهشون گفتم برای فردا)


romangram.com | @romangram_com