#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_404
-خوتی رضوان؟(خودتی رضوان؟)
لبخندی زدم و گفتم:خومِم ملوک.(خودمم ملوک)
اومد سمتم و بغلم گرفت و گفت:کِ اومایی؟(کی اومدی؟)
-هِــیسه(تازه)
یه کم احوال پرسی کرد.چیزهایی رو که خواستم خریدم و گفتم فعلا پول همراهم نیست.ملوک خانم اصرار کرد که مهمونش بشم ولی گفتم بعدا پول رو میارم.با کمک پسر ده ساله اش رضا وسایل رو بردم خونه که گفت:
-رَتی تهرو؟(رفتی تهران؟)
-اَه..سی چه پُرسی؟(آره،برای چی می پرسی؟)
گفت:اَ سوغاتیم کومِه؟(پس سوغاتیم کو؟)
-سوغاتی کجا بود؟
خندید و گفت:فارسی حرف می زنی؟
-خودتم فارسی حرف زدی!
وسایل رو گذاشت توی آشپزخونه و گفت:اَ میرَت ها وِ کوم؟(پس شوهرت کجاست؟)
-هُفتیَه!(خوابیده)
romangram.com | @romangram_com