#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_403
دور میدون گفت:برید سمت چپ!
پیچوندم توی جاده ی فرعی.حدودای بیست دقیقه طول کشید تا رسیدیم به ورودی روستا.از اونجا دست چپ می خورد.روی یه تپه ی کوچیک با سنگ آرم وسط پرچم رو کشیده بودن.از اون تیپه که رد شدیم،وارد یه روستای کوچیک شدیم.تا حالا روستا ندیده بودم.آسفالت نبود.با کلی بدبختی به خونه اشون رسیدیم.
-بزارید در رو باز کنم تا ماشینتون رو بیارید داخل.
از توی جیب ساکش یه کلید بیرون اورد.چند تا پسر اول کوچه به ماشین خیره شده بودند.البته چون اواسط ظهر بود کسی توی کوچه و خیابون نبود.نگاهش کردم.آروم در قرمز رو باز کرد و من با دیدن حیاط و فضای داخلش موندم.با تعجب ماشین رو پارک کردم.کف حیاط سیمان شده بود.دو تا درخت بلند سرو توی حیاط بود با دو تا درخت توت.توت هاش رسیده بود.یه اتاق بزرگ هم سمت چپ حیاط بود و ساختمون کوچیکی که به نظر خونه می اومد سمت بالای حیاط.ساکم رو برداشتم که دختره چادر رو از سرش کشید و گفت:بفرمائید.
رفتم جلوتر.با کلید در خونه رو باز کرد.با ورود به خونه همینطور موندم.نه به خونه هایی که من دیده بودم نه به
این خونه ی ساده.خونه کوچیک نبود ولی خیلی ساده بود.یه آشپزخونه ی نقلی،دو تا اتاق خواب. یه پذیرایی و یه هال.بدون مبل و سیمای خانواده و میزناهارخوری!.هیچی!تلویزیون ساده بود.خونه خیلی تمیز بود و این من رو متعجب می کرد.این که خونه نبود پس کس دیگه ای هم اینجا زندگی می کرد؟سوالم رو به زبون آوردم.
-نه!.توی این خونه فقط من بودم و مادربزرگم.عروس خواهر مادربزرگم هر چند وقت یه بار به اینجا می رسید.
سری تکون دادم.گفت:می خواید بخوابین یا غذا آماده کنم براتون؟
اُه!زبونش چه باز شد!.به هر حال الان حکم صاحب خونه رو داشت.شادی از سر و روش می بارید.
گفتم:فعلا می خوابم.
خواستم بگم تخت خواب کجاست که با یه تشک و پتو از اتاق بیرون اومد.توی پذیرایی تشک رو پهن کرد.بالش رو روی اون گذاشت و کولر آبی رو روشن کرد.دهنم باز مونده بود.تخت خواب نداشتن؟رفتم توی پذیرایی که بیرون رفت.لباسهام رو عوض کردم و روی تشک ولو شدم.ولی عجب راحت بود.تا سرم رو گذاشتم خوابم برد.
*رضوان*
از خوشحالی نمی دونستم چه کاری درسته چه کاری غلط؟!.لباسهام رو عوض کردم و لباس محلی های خودم رو پوشیدم.تعداد محدودی از مردم هنوز هم لباس محلی می پوشیدن.لباسم یه پیراهن بلند قهوه ای بود. دلم برای همه چی تنگ شده بود.دست آسیه خانم درد نکنه!.همه جا برق می زد.رفتم بیرون.می خواستم یه کم خوراکی بگیرم تا حداقل یه چیز درست کنم.تا وارد مغازه شدم،ملوک خانم بلند شد و گفت:
romangram.com | @romangram_com