#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_401
اومد سمتم و گفت:خداحافظ!
با اخم گفتم:اینجوری؟
یه لبخند زد که به حدی تلخ بود که یه لحظه از رفتن منصرفم کرد.اومد جلو و نرم نرم توی آغوشم جا گرفت.
-خوش بگذره.
ازش جدا شدم و گفتم:سه روز!.برمی گردم.قول می دم.
-دلم برات تنگ میشه!
لبخندی زدم و گفتم:چه عجب ملکه ی غرور یه اعتراف کردن!
اونم یه لبخندی زد و گفت:دیرت نشه؟
پیشونیش رو بوسیدم و کفشهام رو می پوشیدم که گفت:حالا روستا کجاست؟
-لرستان...
-اُه چه دور!.به تو که نمی شه گفت آروم برو چون خودت روی لاک پشت و حلزون رو کم می کنی ولی...
کفشهام رو پوشیدم و نگاهش کردم و گفتم:چی؟
نگاه سردی بهم انداخت و گفت:مراقب خودت باش!
romangram.com | @romangram_com