#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_400

بلند شدم و گفتم:چه فکری تو سرته؟

برگشت سمت ظرفشویی و گفت:به خودم مربوطه!

بازوش رو کشیدم و مجبورش کردم به سمتم برگرده.گفتم:می خوای چیکار کنی؟

به پشت سرم خیره شد و با نیشخند گفت:نگرانشی؟نترس نمی خورمش.

خودش خندید.توی صورتش غریدم:هیچ کاری نمی کنی!.اون دختر دست من امانته!.یه مو از سرش کم شه...

پرید وسط حرفم و گفت:آروم آروم آقای رادمنش!.حالا می خوای با لقب امانتی من رو بکوبونی بخاطر اون؟ نه آقای رادمنش!من رو دست کم نگیر!همونطور که تونستم خودم رو وارد زندگی تو کنم می تونم زندگیت رو هم از هم بپاشونم.توی توانایی رویا(زد توی سینه ام و ادامه داد)همسرت،هرگز شک نکن!هرگز!

-چته؟رَم کردی؟!.اون دوستت دارم ها کجا رفتن؟.اون عشقم عشقم هات؟!.بفهم همونقدر که تو همسر منی اونم زن منه!.مطمئن باش اگه مامانش به خوابم نمی اومد هرگز نمی بردمش روستاش!

اخمش تشدید شد.ولی ملایم و خونسرد گفت:دوستت دارم ها سر جاشون هستن ولی متاسفانه آدم لایقشون یه مدت نیست!هر وقت برگشت زمزمه ی عشقم عشقم هم برمی گرده!.حالا هم برام مهم نیست داری می بریش روستاش یا حتی بهترین جای کشور!.برو به سلامت!.فقط سر راهت یه ندا به ارمیای منم بده بگو برگرده!

بازوش رو از توی چنگم بیرون کشید و به سمت اتاق رفت و فرصت هر حرفی رو ازم گرفت.نمی فهمیدم چشه؟ من مگه چیکار کرده بودم؟درسته یه مدتی هست که ازش دور شدم و مخصوصا از وقتی فرخنده اومد توی خوابم ولی انتظار نداشتم رویا همچین کنه!.شاید لازم بود یه کم درکش کنم.به هر حال قبلا تمام خونه و افکار من متعلق به اون بود ولی حالا بخشی از ذهنم درگیر اون دختر و حرفهای فرخنده می شد.من هر چی می گفتم در مورد اون دختر فقط به خاطر فرخنده بود.نمی خواستم عذاب وجدان داشته باشم.به هر حال بعد از یه سال فرخنده به صدا در اومده بود که چرا مراقب دخترش نیستم!.بعد از یه سال...جدا یه سال گذشت؟

***

رو به دختره گفتم:برو تو ماشین تا من بیام.

سوئیچ رو دادم دستش و از آسانسور خارج شدم.رفتم بالا..در باز بود.وارد شدم.داشت سفره ی صبحانه رو جمع می کرد.سرش رو بلند کرد.با دیدن من دوباره مشغول شد.پنیر رو گذاشت توی یخچال که گفتم:نمی خوای از

شوهرت خداحافظی کنی؟


romangram.com | @romangram_com