#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_399

سریع گفتم:سلام.آماده باش.فردا حرکت می کنیم.روستات کجاست؟

-توی لرستان.

تا حالا اسم این استان هم به گوشم نخورده بود.سری تکون دادم و خودمم وسایلم رو برای سه روز جمع کردم. عصری برگشت.یه شام مفصل آماده کرد.همش می خواستم بحث رو بکشونم جایی که اگه رویا هم می خواد همراهمون بیاد.دختره که رفت تو اتاقش،رویا هم بلند شد تا بره ظرف ها رو بشوره که دستش رو کشیدم.

گفتم:بشین.

نشست.بدون اینکه نگاهم کنه.پوفی کشیدم و گفتم:تو هم آماده شو تا فردا با هم بریم.

یه پوزخند زد و گفت:نمی تونم بیام.

متعجب گفتم:چرا؟

بلند شد و گفت:همایش دعوت شدم.این هفته هم کلی بیمار دارم و از علوم پزشکی زنگ زدن.مثل اینکه یه

بیمار ازم شکایت کرده،باید برم پیگیری کنم.

-خودت هم می دونی که اگه بخوای می تونی بیای!

ظرف جلو دستم رو برداشت و یه نگاه بهم کرد و گفت:مزاحم نمی شم.

-تا آخر عمرت می خوای تیکه بندازی؟

نگاهم کرد،نافذ:تا آخر عمرش!


romangram.com | @romangram_com