#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_398

کلافه نگاهش کردم و گفتم:تمومش کن رویا.

یه پوزخند زد و گفت:خب حالا برای چی می ری؟

-می خوام واسه ی سالگرد مادرش برم.

خندید و گفت:آفرین خوشم اومد.می ری مادر زن سلام.خدا به همرات.

خواست بلند شه که گفتم:دختره رو هم می برم.

همونطور موند.بدون اینکه نگاهم کنه خیره موند به آشپزخونه.بدون هیچ حرفی میز رو چید.شام هم دو لقمه خورد و رفت توی اتاق.من و دختره هم غذا خوردیم.دختره گفت:ظرف ها رو بشورم؟

کلافه بودم.گفتم:نه!

رفتم توی اتاق.خوابیده بود.منم دراز کشیدم و خوابیدم.حالا که فرخنده میگه این سفر من رو به خودم میاره چرا که نرم؟حتما می رم.دلم برای دختره هم می سوخت.یه سال توی یه اتاق دوازده متری حبس شده بود.

***

-خانم ستوده من دیگه از فردا تا سه روز نمیام.بیمارها رو کنسل کنید.

-چشم.

رفتم خونه.رویا صبح با ماشین خودش رفته بود.در رو باز کردم و لباسهام رو عوض کردم.در اتاقش رو زدم.

باز کرد و گفت:سلام.


romangram.com | @romangram_com