#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_397
-من...من...
جدی گفتم:خواهشت رو بگو!
سرش رو بلند کرد.ولی به من نگاه نکرد.به پنجره ی اتاق خیره شد و گفت:می خوام سالگرد مادرم پیشش باشم.
این بود خواهشش؟گفتم:سالگرد مادرت کی هست؟
-یه هفته ی دیگه!
بلند شدم و رفتم بیرون.رویا برگشت.باید باهاش حرف می زدم.حتی از دختره نپرسیدم روستاش کجاست؟ رویا داشت شام آماده می کرد.گفتم:رویا می خوام باهات حرف بزنم.
گاز رو خاموش کرد و اومد.نشست کنارم و گفت:بگو.اتفاقی افتاده؟
بدون حاشیه گفتم:می خوام برم روستا.
متعجب گفت:کدوم روستا؟
-روستایی که دختره توش زندگی می کرد.
نیشخند زد و گفت:به به..مثل اینکه تاج سرتون دهاتی تشریف دارن.
-درست صحبت کن رویا.
نیشخندش غلیظ تر شد:نه بابا...حامی و مدافعش شدی!آفرین آقای رادمنش.
romangram.com | @romangram_com