#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_396

لبخندی زد و گفت:از رضوان بپرس!

-چی بپرسم؟

-خواهشش رو قبول کن.

-خواهشش چیه؟

رفت.صدا زدم:فرخنده خانم...فرخنده خانم برگردین!

رفت و من ساعت ها به این فکر می کنم که خواهش رضوان چیه؟با چی می خواد من رو به خودم بیاره؟اون من رو به خودم میاره؟تصمیم گرفتم به فرخنده تکیه کنم چون مدام حرف دایی رضوان توی گوشم تکرار می شد که فرخنده صلاح رو می دونه و حرف روی حرفش نمیاد.نفسی کشیدم.شاید قسمت بود.امروز رویا خونه نبود. با روناک و طهورا و الهام رفته بود بیرون.

در زدم.چند لحظه بعد قامت محجوبش جلوی در ظاهر شد.سر به زیر گفت:بفرمائین.

رفتم داخل.حس کردم تعجب کرده.روی تختی که یه کتاب روش بود نشستم.کتاب رو نگاه کردم.شهادت آب؟بهش گفتم:کتاب می خونی؟

آروم گفت:بله.

از حاشیه بدم می اومد.گفتم:دیشب مادرت به خوابم اومده بود.تو خواهشی از من داری؟

سرش رو توی یقه اش فرو برد.گفتم:سوالم جواب داره.

کوتاه گفت:نه!

-لطفا طفره نرو!


romangram.com | @romangram_com