#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_395

تائید کرد.کمکش کردم و بردیمش سونوگرافی.نکنه اتفاقی براش افتاده باشه؟نمی دونم تارا چرا هی می خندید؟خنده داشت مگه؟

خانم نتیجه ی سونو رو دید و گفت:تبریک می گم.بچه اتون سه ماهشه!

*ارمیا*

هفته ی قبل سالگرد ازدواج من و رویا بود.کلی خوش گذروندیم و دو تایی رفتیم دربند..سینما هم رفتیم..یه کم آشفته بودم.شب تولدم فرخنده اومده بود به خوابم.بهم اخم کرد و گفت:این جوری می خواستی مراقب دخترم باشی؟اینجوری که حتی اگه بمیره هم نمی فهمی!

منم با عصبانیت گفتم:می خوای مثل پروانه دورش بچرخم وقتی زنم از حضورش عذاب می کشه؟

اخم هاش رفت و گفت:می تونستی حتی مثل یه برادر مراقبش باشی!رضوان ظریف تر و شکننده تر از این حرفاس!.

پوزخندی زدم و گفتم:اون چطور می تونه نسبت به قاتل مادرش حس خوبی داشته باشه؟

لبخندی زد و دستم رو گرفت.گرم شدم.گفت:تو قاتل من نبودی!.اون روز من جلوی ماشین تو اومدم و تو قاتل نیستی!اینو به رضوان هم گفتم..سرنوشت من این بود که بمیرم.

مغموم و گرفته گفتم:پس سرنوشت من چیه؟

نگاهم کرد،با مهر:تو پسر خوبی هستی!

-نمی خوام رویا بیشتر از این اذیت بشه در حالی که تکلیف خودمم معلوم نیست!

-به زودی تکلیفت مشخص میشه!.سفر دوردستها تو رو به خودت میاره!

-سفر دور دست ها؟دوردست ها کجاست؟


romangram.com | @romangram_com