#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_394
سریع بغلش گرفتم و بلند شدم.حالش خوب نبود.رفتم داخل خونه که مامانم با دیدنمون گفت:
-یا امام هشتم،چی شده آرتمن؟
-فکر کنم دریا زده شده.می برمش دکتر!
نشوندمش روی مبل که گفت:شلوغش نکن آرتمن.نمی خواد.
بدون توجه به حرفش رفتم بالا و سریع لباس پوشیدم.وقتی برگشتم تارا و آدینا کنارش بودن و آتنا با یه لیوان
آب قند بالا سرش وایستاده بود.امیر اومد جلو و گفت:می خوای منم بیام؟
-نه خودم می رم.
تارا همراهم اومد و یزدان رو به دست بقیه سپرد.بعد از کلی پرس و جو بیمارستان رو پیدا کردم و به کمک تارا پگاه رو پیاده کردیم.رفتیم سمت بیمارستان.دکتر که یه خانم مسن بود اومد بالای سرش و گفت:چی شده؟
پگاه گفت:رفتیم کنار دریا سرم گیج رفت.حالت تهوع دارم.فکر می کنم دریا زده شده باشم.
خانمه خواست چندتا دارو بنویسه که یهو گفت:عادت ماهیانه ات عقب نیوفتاده؟
پگاه گفت:چرا.ولی عادیه!
خانمه گفت:بهتره یه سونو بدی.
من سریع گفتم:این بیمارستان سونو گرافی داره؟
romangram.com | @romangram_com