#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_393

-اُه اُه..

یه کم که خیره موند به دریا گفت:بهم پیشنهاد کار دادن توی دانشگاه.

متعجب گفتم:تو که درست تموم نشده؟

-آخه قبول کردم پول نگیرم.دوما معیار نیست.الان با کمبود نیرو مواجهه ان!

-قبول کردی؟

-نه،گفتم اول به تو بگم.

همونجور که قدم می زدیم گفتم:فعلا ول کن..بعدا مفصل درموردش حرف می زنیم.

گفت:من دریا رو دوست دارم.به نظرم خیلی محکمه!با اینکه روونه ولی می تونه یه صخره رو فرسوده کنه!

-من دوستش دارم چون حس می کنم مهربونه!.راستی می دونستی اسم مامانم دریاس؟

متعجب گفت:جدی؟نمی دونستم!

یه کم که به سکوت سپری شد گفتم:خیلی خوشحالم که همسرمی و توی زندگی شریکم!

لبخندی زد و هیچ نگفت.همین چیزی نگفتنش پر حرف بود.یه کم که رفتیم سرش گیج رفت و توی بغلم افتاد. سریع گفتم:چی شد پگاه؟

-فکر کنم دریا زده شدم.


romangram.com | @romangram_com