#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_392

رفتم و سشوار رو براش گرفتم.عاشق موهای فر سیاهش بودم.یه مش شرابی زده بود بهشون که قشنگ ترشون کرده بود.موهاش رو که خشک کرد گفت:من برم پائین زشته!

منم همراهش رفتم.صدای دعوای آندره و امیررایا و آتنا می اومد.سه کله پوک اینا بودن.رفتم پائین و مشغول بحث و تعریف با عمو(بابای امیررایا) و بابای آندره و آرسام شدم.چندی بعد تارا و یزدان برگشتن و سوئیچ رو داد به من تا به امیر بدمش.امیر و آندره و آتنا هم اومدن پائین و نشستن کشتی کج دیدن.واقعا بچه بودن.

آندره گفت:آرتمن هم قاطی خروسا شدا...

امیر و آتنا زدن زیر خنده که آقای آراسته گفت:دستت درد نکنه پسر!.

آندره برگشت سمتمون و گفت:اِ؟شنیدین؟فکر کردم نمی شنوین.

همه خندیدیم که آرسام گفت:شما ببخشید آقای رستم پور و آرتمن خان.آندره شوخ طبعه!

آندره برگشت سمت ما و گفت:این یکی رو شوخی نکردم.

آرسام یه چشم غره بهش رفت.آتنا بلند شد و چندی بعد با یه ایکس باکس برگشت.نه اینا واقعا بچه بودن!

***

دست پگاه رو گرفتم و گفتم:ساحلش عالیه،نه؟

لبخندی زد و گفت:اولین بار که اومدم ساحل،چهارسالم بود.سرم خورد به یه صخره.زخم شد.

موهای پیشونیش رو کنار زدم و گفتم:پس این خراش جای همونه؟

-اوهوم.شش تا بخیه خورد.


romangram.com | @romangram_com