#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_391

امیر گفت:بی خی این بشر همینجوریه!مدلشه!

سری تکون دادم که آندره گفت:بچه ها تا حالا به برنزه کردن فکر کردین؟ماشالله همه امون هم پوستمون روشنه!

امیر گفت:از پوستهای برنزه متنفرم.

آتنا گفت:من بدم نمیاد.اگه اختیار خودم دست خودم بود شاید برنزه می کردم.

من:الان اختیارت دست کیه؟

به آندره اشاره کرد و گفت:ایشون و خواهرم آدینا و مامانی و بابا...تازه آرسام هم از راه دور کنترل می کنه!

خندیدم و گفتم:آندره انسان مختاره چرا این دختر رو در بند گرفتار کردین؟

امیر سریع گفت:زر مفت می زنه!.انقده خودسره که نگو!مثلا همین گیتار!.انقدر کنه شد به آندره تا براش خریدش!.زورگو و کنه و لوس!

آتنا با جیغ گفت:ببند رایا.

یه کم که اونا کل کل کردن رفتیم خونه.مامان و مامان آندره و زن عمو(مامان امیررایا که اینجوری صداش می کنه) کلی با هم گرم گرفته بودن.پگاه کوش؟رفتم بالا که دیدم داره موهای خیسش رو سشوار می کشه.

-خوش گذشت؟

-آره.

-بیا کمکم کن.


romangram.com | @romangram_com