#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_387
امیر سریع دست کرد تو جیبش که دید سوئیچ نیست و آندره کشِش رفته.به حدی عصبانی بود که می تونست در آن واحد همه امون رو بکشه.تارا آروم گفت:به نظرم امیرخان راضی نیستن.اصراری نیست.هر وقت آرتمن
برگشت با هم می ریم.ببخشید.
خواست بره که آندره گفت:نه بابا این چه حرفیه تارا خانم؟امیر اصلا اینجوری نیست!
یه چشم غره به امیررایا رفت و امیر هم از روی اجبار گفت:حرفی نیست تاراخانم.
تارا سوئیچ رو گرفت.حالا برای چی می خواست؟امیر با نگاهش تارا رو دنبال کرد و وقتی دید رفت توی ویلا آندره رو گرفت و گفت:بی شعور برای چی سوئیچ رو دادی بهش؟اگه زد ناقصش کرد چی می کنی؟
آندره با خنده گفت:تا تو باشی دفعه ی دیگه خواهر من رو اذیت نکنی!
من رفتم جلو و دوتائی اشون رو از هم دیگه جدا کردم و گفتم:نترس امیر.دست فرمونش خوبه!
امیر گفت:به خدا یه خراش روش بندازه می کشمت آندره!
آندره با خنده گفت:آرتمن می دونی که واقعا می کشه!به دست فرمونش مطمئنی؟
سری تکون دادم.تهدیدهای امیر در مورد ماشینش واقعا جدی بود.وقتی می گفت می زنم می کشمت یعنی مزنه می کشه!.خواستیم بریم که یه دختر جیغ زد:کجا؟وایسین منم بیام.
آتنا خواهر آندره بود.آندره گفت:برو آتنا.بعدا می بریمت.
اومد و گفت:من نگران رایام.بدون من بهش خوش نمی گذره!
امیر یه چشم غره رفت بهش.من و آندره خندیدیم.هنوز عصبانی بود برای ماشینش.رفتیم سمت ساحل. یه قسمت خلوت و عالی برای سکوت و خلوت با خودت!همه سریع پریدیم توی آب.آتنا افتاد به جون من بدبخت و تا می تونست خیسم می کرد.خیلی نامردی بود.سه نفری داشتن من رو خیس می کردن.من بیچاره خیس آب شده بودم.کمی بعد که کم آوردیم روی شنها نشستیم که آتنا گفت:برم گیتارم رو بیارم،پایه این؟
romangram.com | @romangram_com