#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_385

خندید و گفت:چی می خواد بشه؟

-....

-نه بخدا من بهش نگفتم.

-.....

-باشه.خداحافظ.

قطع کرد و گفت:آرتمن مامانت میگه با امیررایا کورس نبند.

یه نگاه به ماشین امیررایا که جلوم بود انداختم و گفتم:چرا؟

-میگه یه بلایی سر خودتون میارین سفر رو کوفتمون می کنین.

امیررایا از سرعتش کم کرد تا کنارش وایسم.شیشه رو پائین دادم که گفت:

-آرتمن از بالا بالاها هواتو دارن!

خندیدم و گفتم:چی شد؟

آندره با خنده گفت:هیچی باباش زنگ زده می گه آرتمن رو وارد این سوسول بازی ها نکن.خدایی کسی نمی دونه تو قبلنا پایه ی همین کارها بودی!همه فکر می کنن الهه پاکی هستی!

-بله که هستم!


romangram.com | @romangram_com