#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_384
-بله!
با لبخند همراه پوزخند گفت:مثلا می خوای امیررایا رو ببری؟
زیرچشمی نگاهش کردم و گفتم:به دست فرمون شوهرت شک داری؟
به جلو خیره شد و گفت:به دست فرمون تو شکی ندارم.به دست فرمون امیررایا زیادی اعتماد دارم.
نمی فهمم پگاه چرا بعضی اوقات تا حرص من رو بالا نمی اورد ول کن نبود.؟.به هر حال هیچ مردی دوست نداشت همسرش از یه مرد دیگه تعریف کنه!.ولی پگاه هر زنی نبود.تا جون من رو بالا نمی آورد ول کن نبود. تارا گفت:آرتمن سرعتت زیادی نیست؟
پگاه با خنده گفت:خیر سرش کورس بسته!
صدای آهنگ رو زیاد کرد.گاز دادم تا از امیررایا جلو بزنم ولی اصلا راه نمی داد!.از سمت راست یه کامیون سبقت گرفت.هیچ وقت سبقت از راست نمی گرفتم.آخه اولین بار که سبقت گرفتم ماشینه زد ماشینم رو داغون کرد.داشتم می روندم که گوشیم زنگ خورد.به پگاه گفتم:پگاه گوشی رو جواب بده.
-باشه.
گوشی رو برداشت و گفت:مامانته آرتمن.
-الو؟
-....
-نه،نه!
-...
romangram.com | @romangram_com